خرید بک لینک
به چمنزار بیا سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایقهای سوخته بوسه تو ..سخن از دستان عاشق ما است تعطیلات تابستون آخرها تعطیلات سالیانه هستم اما هر روز صبح زود بیدار میشم نمی تونم کاری نکنم . کتاب ویرجینیا رو نکته برداری می کنم . من با اینکه زبان انگلیسی م از انگلیسی ها در جاهایی مثل نوشتن بهتره اما خیلی برام مهمه به زبان فارسی بنویسم و واژه خارجی انگلیسی سعی کنم استفاده نکنم. این باعث می شه مغزم قوی تر بمونه .آنقدر این هفته حالم بد بود که حد نداره هنوز هم بدنم درد می یاد انکار مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 6:55

به چمنزار بیا سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایقهای سوخته بوسه تو ..سخن از دستان عاشق ما است کامنت ها دیشب دیدم ز برای من در ایستا پیام داده. این اکانت را ساختم فقط برای کارم اما چه پیام هایی گرفتم . بعد ده سال نه سلام نه خوبی فقط درخواست کمک با پر رویی و طلبکاری . من همیشه به جیبم نگاه کردم نه جیب دیگران و جایی که نداشتم همون اندازه سفارش کردم. اما این خانم در این ۱۲ سال به جیب دیگران با بی ادبی و پرررویی نگاهش هست . فکر کردم و احساسم رو وا کاوی کردم. من در هیچ شرایطی برای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 6:55

تابستون و آرزوها

در نهایت کتابم رو نوشتم و بعد هزار بار خواندن

م گفته بود در نر که بگذارم بخونه و بشنوم نوشته هام رو هوش مصنوعی چقدر بهتر شده از ۴ سال قبل

اسب ها رو رام کردم با هم مهربان شدند باهاشون حرف می زنم می گم قربون صدقه و گوش هاشون تکون می خوره ... دلم مادر می خواست مادر مهربان که می گفت کجایی دوستت دارم نگرانتم وقتی دنیا مهر نده من به اسب ها مهر می دم که دلم نرم بمونه در دنیا. خدایا شکرت برای هرچیزی کهدادی . امیدوارم ایران در امنیت باشه

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

آهنگ ایرانی وقتی اول های بیست بودم آهنگ خارجی مثلا کریس د برگ خیلی گوش می دادم اما الان فقط آهنگ ایرانی. احساسم با هاش نزدیکه و چیزی در اون هست که دوست دارم. کتابم رو تمام کردم اما دارم بازبینی های نهایی رو می کنم. کتابی ۳۱۰ صفحه ای و بسیار زیبا نوشته شده. اولین کتابم خیلی وقت قبل بود الان همه رو نوشتم. دلم می خواد بابام می دید اما حتما می بینه پدر من حتی ماشین سر کارش رو برای بردن ما جایی استفاده نمی کرد برای همین بچه هاش مستقل شدند ... مادرم. اما دلم خونه ... شب مرگ تنها نشیند ... انیکا گفت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

کتابم رو فرستادم همیشه در زندگی م کار کردم خیلی زود رفتم دانشگاه و همه زندگیم رو وقف دانش کردم. کتابم تمام شد و فرستادم برای ناشری که قرارداد دارم. از دیشب دارم روی استراتژی ارائه فکر می کنم. در روز جاری کار نمی کنم. دیشب از هیجان خوابم نمی برد چون دو سال هست هر روز هفته هفت روز زحمت کشیدم. کتابم با کتاب اولم در سال‌های قدیم تر زندگیم فرق هایی داره. من یک آدم خیلی با دانش تر هستم اما همچنان احساس کودکی و هیجان و عشق به نوشتن رو دارم. وقتی می بینم دخترها زندگی شون رو وقف مردی می کنن که براشون کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

لبخند اون قدیما ارکات آمده بود همین که مطرح شد فیلتر کردن در حالی که من چقدر استفاده علمی کردم. فیلترینگ در کشور واقعا معضلی هست که باعث می شه مردم رشد نکنند شاید همین بهتره!؟ هر جا می رم مردم با محبت به من نگاه می کنن. انگار چیزی در من هست که دوست داشتنی هست. وقتی ویدیو حرف زدن بعضی دیگه از ایرانی ها رو می بینم می فهمم چرا. من معصومیت و مهربانی دارم اما خیلی ها مثل گرگ آماده دریدن بقیه هستند. منتها من در زندگی م یاد گرفتم با همه نرم خویی ام از خودم مراقبت کنم و بگم نه ! به خودم افتخار می کنم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

باید خوشحال بودم اما دلم گرفته و حقیقتا نبودم چون دیشب خیلی مریض بودم چون خیلی کار فیزیکی کرده بودم تا شب . برای بدن من زیاد بود. و صبح دیدم ز صدای خالی فرستاده . بجای اینکه زنگ بزنه بگه عزیزم دخترم دلم برای تنگ شده کجایی . کاش مادر داشتم . هر چقدر به گذشته فکر می کنم کم کم یادم می یاد چقدر آزارم داده ... بعدش گفتم به مناسبت جشن تمام شدن کتاب برم رستوران غذایی بخورم بعد یک سال اما هیچ تمایلی نداشتم هیچ تمایلی نداشتم ..

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

جنگ زده های ایران

دیروز با دوستم بیرون رفتم بعد مدتها گفت فکر می کنی کی مادرت رو دوباره می بینی گفتم معلوم نیست . معلوم نیست که مادرم زنده بمونه و معلوم نیست خانواده ای ازم بمونه . دارم خودم رو آماده میکنم مثل کسانی که تمام کسانشون در جنگ کشته شدند که ما هم جنگ زده هستیم و مثلا تنها بازمانده .. فکرش راحت نیست اما واقعیت ایرانی بودن شده است. یادم هست یک پسر افغانی می گفت چندین نفر از خانواده ش مردند در جنگ افغانستان به صورت مستمر. کاش اینجا نمی رسیدیم

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

شام عروسی و خستگی با کسی به نام گ رفتم تو شهر بالاتر . وقتی تنها هستم خیلی راحت تر هستم چون لازم ندارم به خودم فشار بیارم حرف بزنم با حال بدنی ام. با آدم‌ها بودن رو دوست دارم و نیاز دارم بشرط اینکه در کافه ببینمشون و غریبه باشند و سرشون گرم خودشون . پنج دقیقه یا ده دقیقه حرف بزنیم تمام .. انرژی جسمی ندارم که صرف دیگران بکنم و همین انرژی آن را باید صرف کارهای بسیارم بکنم ..فکر نمی کردن روزی چنین به آرامش انتخاب برسم .. خیلی وقت هست با مادرم حرف نزدم. مادرم از بچگی علاقه داشت آزاد باشد هر کاری مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

you r the love س شوهر دختر دایی م هست امده تو ایستاگرامم و کلی لایک گذاشته . یادم افتاد ۱۰-۱۱ ساله بودم که با دختر دایی م عروسی کرد. امدند خواستگاری خونه مادر بزرگم. دایی م زنده بود اون وقت. پسردایی هام هم زنده بودند. . دلم خیلی سوخت. مادری که بچه ش رو رها کرد و گذاشت رفت. برادر و خواهری که. دایی م ۲ سال قبل می گفت تو چطور این شدی و نگفتی این بود خونه ما. گفتم من از کودکی هویت مستقل خودم را یافتم و فهمیدم من یک شخص دیگر هستم. برای این سوال که قبلا به ان فکر کرده بودم خودم در ذهنم اماده بودم چوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

امروز رفتم اتاق سر کار برای جا به جایی . ج برداشته بود بخاری م رو رفتم می گم کجا هست می گه مال واحد ماست گفتم قبل اینکه این واحد باشه این مال من هست با پررویی برداشته . اون زنه بهش گفت این چه کاریه و من برداشتم آوردم . بعد رفتم ن و چقدر من با بی ادبی می گه تو چند روز قراره بیایی ببخشید این اتاق من و تو با همه نه فقط من حرفایی هم زد گه پررو بود دارم براش الان وقتش نبود . من اینجا هستم فقط برم درسم رو بدم پولم رو بگیرم تمام و به اهدافم برسم .

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:04

دیروز منتظر اتوبوس بودم. امد ایستاد و ایینه ش زد تو سرم و افتادم با کمر رو زمین. بعد هم بقیه مسافرا تمیز و مودب سوار شدن و اتوبوس هم جای خلوت تازه بود دید منو . وهمه رفتن. من هم همچنان رو زمین افتاده بودم .. این هست دنیایی که توش زندگی می کنیم. ....یه پسره امد. بعد ۵ دقیقه . تازه اون هم قیافه ش مسلمان بود. گفتم تو دیدی. گفت نه من که ندیدم. من هم سرم رو برگردوندم. اوبر گرفتم . یخ. رفتم بیمارستان. بعد رفتم سر کلاس. تا شب. بعد رفتم بیمارستان دوباره. امروز هم شکایت. دیشب اونجا تو یونی رفلکتری بودم. اوارد رو به من ندادن. به رفیق هاشون می دن. اندی حرف های بسیار عالی رو در مورد من می بینه منتها من به روم نمی یارم برای روزش و به جولیا کفتم اسپاین ۵۲. می گه یکی و باز هم به رو نمی ارم و برای روزش. روزی که بتونم. یادت باشه در دنیایی هستی که وقتی مریض شدی کسی از خانوادت نیومد. این شد که این مریضی شد طولانی. دنیایی که من دیروز اینطوری افتادم با تصادف کسی نیومد. تا چند دقیقه بعدش یه زنی امد. البته ناامید نشو. چون باز هم بود. اما اون لحظه که من تصادف کردم اون راننده اتوبوس بویی از انسانیت نبرده بود همونطور اون مسافرهای کثیف. منچ رو پانوس دیروز می گفت. خاطره کاری که کردن رو فراموش نمی کنم. نباید هم بکنی. فقط کاش می شد نبود خیلی راحت و بی دردسر. خوشحالم که ج. مشتری هاش باهم شعار دروغین بدن compassion. یه روزی پیداش می شه می گه اون کلاینتم این رو فرستاده. اون روز من نیستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:06

وای چند وقته من اینجا ننوشتم.؟؟ خیلی وقته .. اصلا یادم نیست دفعه قبل چی نوشتم و می خوام این رو بنویسم بعد برم ببینم که ببینم چه تغییری کردم در این مدت. خوب اتفاقات مهمی افتاد. با جولی حرف زدم. فهمید مساله خودش هست . خیلی خیلی ناراحت شدم کریه کردم. گلوم درد شدید گرفت. بعدش چند روز افتادم مریض سیستم ایمنی م ضعیف شد. اما همچنان خودم رو کشیدم و رو مقاله م کار کردم. من چون در زندگی کاری م خودم بودم و خودم و روی خودم ایستادم طوری از اون ور بام افتادم و از شدت بی کسی انقدر کار کردم که موفق شدم در ابعاد زیادی در کارم. یعنی از بس می دونستم منم و منم اون وقتایی که ادم ها کسی داشتن و مثل خرگوش سرشون گرم بود من شب و روز کار کردم. بماند که چه تاثیراتی داشت اما هنوز هم اینطوری م. ادمم کنفرانس تو هتل هم اکثرا کار کردم. مثل فیلم ها کسایی که یتیم بودن و جلو زدن. افرین به من . افرین تو. روز اول جوپ رو دیدم. گفت ۱۰ سال قبل من رفتم سر همین موضوع. جالبه نه ؟؟ خیلی خیلی .. حرفش به من می گه بعد دکترا. گفتم چیییی؟ من ....... ام .. گفت ببخشید .. من ناراحت نشدم. اما وقت پرزنت کیو هوی به من گفت تو مسلما ... هستی ارره؟ کیو بسیار معروفه. اونجا فهمیدم ادم زرنگ این رو می فهمه در حالی که جوپ از خریتش این رو گفت... همینطور مقایسه کردم ترک ۵۶ و ۲۲ رو. نوع برخورد استفن و ایوین و .. در مقایسه با اسکات و بگلوی. این تفاوت فرهنگی و شخصیتی. روز که ۵۶: من مک م رو بستم و دیدم نمی تونم بشینم این بی احترامی کرد به من جلوی کل اتاق زدم بیرون . بعد ادم ماگارت رو دیدمو تعریف کردم و کلی برام چیزی گفت و گفت کرین رو نامه بزنم .. و چقدر انگیزه شد که من مقاله اکسلو رو تموم کنم بفرستم. نتیجه اینکه وقتی جایی ازار می بینی نمون برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:06

داشتم نامه رو به کله می نوشتم- مقاله اکثرش- و حرفام رو نوشتم. نوشتم که مایک می امد و من نمی امدم و من به نگاه تو فکر کردم. و اینکه در نوشتن این تنها بودم و مریض می شدم. که امین ر--ستمی جونم. خیلی قشنگه. اهنگ ایرانی زیباس. حتی اگر گوش نکنم. چون ملودی ش اشنا. چون یهو وسط اهنگ یه کلمه ای می گه که به درونم می ره اشناس. هیچ اهنگ خارجی ای اینطوری نیست.جر ی/ استفی. ادمی رو یافت که تحسینش کنه. من اکی ام.برای جولیا. شعر . کادو .. این دختره عوض شد. نیکی . ساعت های من ۱۵۰. اینهمه سال. نامه زدم به ایان گفتم بذار من برم. نگرانم؟جونم .. مگر این دنیا چه ارزشی داره. هیچی. نیکی از تو نمی ترسم. تو کوچکی حقیری همینطور چی. همتون حسادت کردید به من .. من نمی ترسم. من سختی کشیدم. من مرگ رو دیدم. من مرگ رو خواستم. دنیای حقیر شما مال خودتون. من ۳ شدم! و از این به بعدش این تصمیم من هست.ماریو رو دیدم. یعنی امدم این دک رو باید درست کنم. خیلی مهمه. خیلی. یه کم ترسیدم .چند روز قبل سوال کردم چرا لوک چرا/// مریم .. مریم. اخه چرا تو مهربانی.سردت بشه میام میشم شالت غمگین بشی میشم که بد حالتجونم دیدی به جونت بسته شد جونم من تو شبات صدای بارونمتو گوش تو ترانه میخونم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 3:55

دارم مقاله کل ه رو درست تر می کنم ببینم می شه برای ایستر بفرستیم دوباره.. جر حرف زدم. در مورد ایزول. ایمپکت .. در مورد اتاق امی. لب های یونی .. هیچی .. بعد استفی ... وقتی لاک دون بود هیچ کی نبود به من می گفت .. الان شلوغه .. همه جا .. همه جا .. درگون فلای م روی پله هاش افتاده بود .. روز شنبه دیدم درخت نیست. وقتی جلوی فرن ایستادم جواب داد. همین روش رو باید برای بقیه بکنم. در مورد بش. در مورد دیوید. امروز استیو از کروز اینجاس. من نرفتم. ارزونی خودش. داره زور می کنه که کافی کافی. .. از جویت می خورد تو روز ورکشاپ و خونش اما دم نمی زد .. چون می دونه جوی فقط زر می زنه و هیچی نیست و بالا بیاد پایین بره بهش وابسته س. اون رو ترجیح می ده برای همین که می دونه ازش کمتره. من هم جوابش رو نمی دم. دلیلی نداره بدم. این هم یکی مثل فرن دمش رو گره کنه جمع کنه. بی شعور هست واقعا لیاقتش اینهان. نامه لر روی باکسینگ دی من رو بهم ریخت خیلی .. یاد تنهایی هام سختی هام افتادم. اینکه وقتی با زین ت حرف می زدم و یکی می امد و گوشی رو ول می کرد می رفت .. جر هم اینطوری می کنه. می خوام دوباره بلاگ بنویسم که حرفام رو به کسی نزنم .. یه زمانی خور داشتم. باور می کنی نیس؟ خیلی عجیبه. جر دروغ گفتی به من. اتفاقی یاد مسعود. ن افتادم و سرچش کردم دیدم الان کجاس.... چه کاری کرد با من سال ۲۰۰۲.. ۲۲ سال قبل ... اون عکس رو فرستاد که چی .. اونوقت الان کارش چی هست؟! می تونست زندگی من طور دیگه ای رقم بخوره؟ فکر نکنم.. همین بود در نهایت. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 18:37

صفحه بندی